ریحانه
هوالخالق
هوالجمیل
و هوالرئوف
دیگر شکل گرفته بود...
آماده بود...
خوب نگاهش کرد تا چیزی کم نداشته باشد.
باید بی نقص می بود زیرا قرار بود جلوه ای باشد از او، شعاعی از نور، جزئی از کل...
قرار بود جلوه گر جمال او باشد. جلوه گر محبت بیکران او...
در او دمید...
و همراه آن، قدری از عشق بیکران، محبت بسیار و جمال بی همتایش را در او قرار داد...
آری...
ریحانه ی آفرینش جان گرفته بود.
او از اضافه ی گِلِ آدم نبود... یعنی اضافه نبود...
وگرنه او که پیمانه را خوب می شناسد.
قرار بود که باشد.
قرار بود که باشد...
اگر نبود که هستی کامل نمی شد...
اگر نبود حتما دنیا چیزی کم داشت.
حتما یک جای کار می لنگید.
اگر نبود، آدم ...
و شاید بعد از اینکه بر او نیز دمید، وقتی به آن دو نظاره کرد، آنگاه گفت : " فتبارک الله احسن الخالقین"...
و هرگاه که عاری از زنگار بودند، حتما تجلی اش را می شد در آن ها به نظاره نشست.
هرکدام نشانگر جنبه ای از وجودش بودند.
........
و پیشاپیش همه ی زنان،
فاطمه...
یاس رسول...
مونس علی...
مادر...
و کلام عاجز می ماند... تنها او مانند خودش بود... مثل علی که همتایی نداشت.
و روی زمین، بعد رسول، تنها اوست که آرامِ دل علیست...تنها اوست که وسعت علی را درک می کرد...
و علی تنها کسی بود که وسعت اورا...
دو دریا در کنار هم...
........
چهار حرف
دو بخش
کوتاه
اما وسیع...
بیکران...
و تو همیشه عاجزی از بیان مهرش،
و عاجزی از درک وسعت وجودش،
و عجیب است آرامشی که در کنار او پیدا می کنی،
و عجیب تر از آن متحیر می شوی از عشقِ همیشگی و بی چشمداشتش،
...
مادر...
درود بر همه ی مادران ...
آن ها که لایق نام مادرند...
میلاد ریحانه ی رسول ا...، روز مادر و روز گرامیداشت زن مبارک باد.
گربه!
صدایش همه ی کوچه را برداشته است.
توجه همه را به خودش جلب کرده.
انگار از مادرش جدا افتاده، حالا چرا؟! نمی دانم!
کمی نگاهش کردم.
مثل همه ی کودکان -از هر نوعی که باشند- معصوم به نظر می رسد و بسیار دوست داشتنی.
گاهی می ترسی توی چشمشان نگاه کنی،
آنقدر نگاهشان و حرکاتشان گیراست که سریع جا خوش می کنند کنج دلت.
همیشه دوست داشتم یکشان را نگه دارم وبزرگ کنم.
اما خب... نمی شود.
کمی شیر دادیم تا بخورد، انگار گرسنه اش بود.
چه دلنشین است وقتی غذا خوردنش را نگاه می کنی...
تا کمی لای در باز می شد می دوید می آمد داخل حیاط...
دلم نمی آمد بیرونش کنم. اما نمی شود نگهش داشت.
باید مستقل بار بیاید در این دنیای وانفسا!
باید خودش بتواند گلیمش را از آب بکشد بیرون!
دیشب حنای بازیگوش وقتی فهمید بچه گربه ای بیرون است مرا به زور با خودش برد تا مواظبش باشم که او با گربه بازی کند.
چقدر زود با هم دوست شدند.
دلم می خواهد بگیرمش و ببرمش داخل.
اصلا شب ها را کنار خودم بخوابد.
آخر بیرون کمی باد می آید. روزها هم که حسابی گرم است.
(گربه ها خوب بلند خودشان را لوس کنند.
واقعا صفت ملوس برازنده شان است!)
حتما کلی از وقتم را پر می کند، کلی آرامم می کند با بازیگوش هایش...
اما خب نمی شود...
چرا؟
نصفه شب است...
آرام در را باز کردم تا یواشکی ببینم دارد چکار می کند،کجا خوابیده...
تا در را باز کردم دوید آمد طرفم. بدنش را کش و قوسی داد مهربان نگاهم کرد...
جایی درست کردم برایش همان بیرون...
نمی دانم آخرش چه می شود.
دیشب به اتفاق حنا و پسرک همسایه که تا دیده بودمان دویده بود آمده بود پیش ما، اسمش را گذاشتیم تامی.
از پشت پنجره ی همسایه روبرو هم نوه اش داد می زد من گربه می خوامممممممم!!!
داستان جالبی شده این بچه گربه!
فرهاد
آمد و یکراست نشست روی صندلی ای که دوستش دارد.
سلام کرد و خندید.
لپ های باد کرده و صورت سبزه و گردش خیلی ترکیب جالبیست.
این روزها که می خندد جای خالی چند دندان جلویش به چشم می خورد.
شاید هفت یا هشت سالش بیشتر نباشد.
قبلا برادرش هم می آمد پیشم. اوهم لپ هایش تپل بود. اما الان کمی بزرگ تر شده و جای دیگری کار می کند.
-آدامس نمی خوای؟
گفتم نه! ممنون.
باخنده گفت پس چی می خوای؟!
من هم لبخند زدم.
گفتم فرهاد هیچ وقت بزرگ نشو!
با تعجب پرسید: چرا؟
گفتم بزرگ نشو دیگه.
گفت: راستی حالا چقدر پول کم داری؟
( چند وقت قبل آمده بود پیشم . شب شده بود. گفتم چرا نمی روی خانه تان. گفت: 1200 تومن کم دارم.
چون نمی خواستم از محبت نادرست،داستانش بشود شبیه داستان "علی گدا" ی شیخ عطار، حرف را بردم جای دیگر...
گفتم : خب منم 100 میلیون کم دارم. تازه خیلی کم گفتم و قناعت کردم.
گفت: اَاااااااااااااااا 100 میلیون .
آره ، اینکه چیزی نیست و .... بعد مدتی خندان رفت.)
گفتم: دیگه هیچی نمی خوام.فعلا لازمم نمیشه.
گفت: مگه چقدر پول داری.
. تو حساب بانکیم 100 هزار تومن بیشتر نیست.
-همش 100 هزار تومن؟!! داداش من که از تو کوچیکتره 5 میلیون تو حسابش پوله!
با لبخند گفتم خوش به حالش...
گفتم بزرگ نشو و همینقدی بمون... بازی کن. کار کن ...
گفت: مگه میشه؟ واسی چی آخه؟
گفتم: آخه آدم هرچی که بزرگ تر میشه، هرچی بیشتر می فهمه ، درداش بیشتر میشه.
(نخواستم بیشتر توضیح بدهم و بگویم از فهم و دل و روزگار و آدم ها ویا حتی اینکه ممکن است بزرگ شود و مهر یک دختر افغان شاید هم ایرانی به دلش بیفتد و بعد...)
حالت چهره اش جدی تر شده بود، گفت: نمیشه که!خب خدا خودش ما رو بزرگ می کنه.
به صرافت افتادم...سعی کردم خودم را جمع و جور کنم و جواب درستی بدهم.
نگاهم افتاد به بسته های زرد و قرمز آدامسی که دستش بود.
لبخندی زدم و گفتم: خیلی خوب می شد که مثلا یه قرصی یا آدامسی در میومد که اگه آدم اونو می خورد دیگه بزرگ نمی شد... نه؟! اونوقت تو می گفتی بیاین از این آدامسا بخورین تا بزرگ نشین و بچه بمونین!
با خوشحالی خندید و گفت: آره!!! اونوقت خودمم یکی از اونا رو می خوردم!
کسی آمد... فرها آدامسی به او فروخت و بعد با خوشحالی رفت.
و من ماندم و چیزهای زیادی که باید به آن ها فکر می کردم...
سبحانک...
اگر چه می زنی سیلیم چون دف
که آوازی خوشی داری صدا کن
چو دف تسلیم کردم روی خود را
بزن سیلی و رویم را قفا کن
همیزاید ز دف و کف یک آواز
اگر یک نیست از همشان جدا کن
سبحانک یا رحمن
باران زیر سقف
دیشب باز به آسمان نگاه کردم.
گلدسته ای تنها و نوری سبز...
یادم آمد از سه شب قبل تَرَش...
نگاهم افتاده بود بالا
گلدسته ی تنها را که دیدم،
و نور سبزش را...
سروری بر لبهایم نقش بست...
لبخند رضایت.
اینکه فردا آسمان از این هم برایم زیباتر خواهد شد...
و شد.
صبح جمعه آرام قدم گذاشتم بر سرایش...
چه مهربانانه دعوتم کرده بود.
می دانم که دعوت بود.
اجازه خواستم...
وارد شدم.
و از هر قدم لذت می بردم.
به نقش های زیبای سرایش نگاه می کردم.
مقرنس ها و کاشی ها و...
سرم را بالا کردم تا نقش های گنبدی را ببینم...
صدای یاکریمی طنین انداز شد...
نمی دانم چرا از بین این همه یاکریم، یاد آن یاکریمی افتادم که آنروز حوالی ساعت چهار، روی شاخه ای نشسته بود و دوست نشانم داد...
صدای بال کبوتر ها می آمد...
جایی جلوتر نوشته بود: "حریم پرواز ملائک را نیالایید..."
با خودم فکر کردم می شود فرشتگان در قالب کبوتر ها اینجا پرواز کنند؟
یاد شعری از مختومقلی افتادم...(در مورد مولاست یادم بینداز برایت بخوانم)
رفتم...
راهم داد.
و...
عصر شد.
ایستادم همان گوشه ای که دوستش دارم...
دستان خالی ام را نشانش دادم...
با آنکه آنگوشه ایستاده بودم، با آنکه آنهمه شلوغ بود... حتما داشت مرا می دید که زیر سقف، باران بارید...
شب شد.
شبی که انتظارش را می کشیدم.
به آسمان نگاه کردم.
به گلدسته های طلایی.
به گنبدی که نمی شود زیبای اش را وصف کرد...
انگار شعله ای برافروخته در ظلمتِ ناامیدی...
شعله ی مهر، محبت...
دلم می خواست سیر بنشینم و ساعت ها نگاه کنم به آسمان که انگار اینجا زیباتر است...
به دوست گفته بودم: "گاهی صدای بال کبوترها می آید. می گویند اینجا ملائک هم بال می زنند...
آدم در آینه کاری های اینجا، هزار بار می شکند. گاهی به خودش می آید...
اینجا همیشه دوست داشتنی ست، زیباست، ناب است... "
وقتم داشت تمام می شد.
نشسته بودم گوشه ی خلوتی از صحن. صدای زیبایی می آمد. نگاهم به سویش بود...
دلم می خواست همه نگاه باشم...
به دوست گفته بودم اگر می خواهد همنوای زمزمه ها شود بسم الله...
و دوباره خواستم که دوست بشنود. آن صدا و شاید هم صدای نسیمی که می وزید.
نشد.
اما عزیز شنید...
(گاهی اینجا که می آید زنگ می زند و مرا به مهمانی آن نواهای خوش دعوت می کند...
بعد گوشی را می گیرد سوی صاحبخانه و می گوید هرچه دلت می خواهد بگو...
من هم سکوت می کنم... اما حرفهایم را می زنم.)
دلم می خواهد ساعت ها دورتادورش قدم بزنم...
هی به آسمان نگاه کنم، دستم را در حوض های آب فرو ببرم...
صداهای مختلف را بشنوم... صورت ها بارانی را ببینم...
اما زمان رفتنست...
نمی دانم چه بدرقه ی راهم کرده. نمی دانم توشه ام در راه بازگشت خالیست یا نه...
یکدفعه از زبان پیرزنی که دست برسینه نهاده و دارد سلام می دهد چیزی می شنوم...
و شرمنده می شوم از اینکه لحظه ای فکر کنم که ممکن است دستانم خالی مانده باشند به گاهِ بازگشت.
خوشحالم از آمدنم...
وجودم را پر می کنم از خاطره ی روزی در کنار مهربانی که محبتش جانبخش است.
و برمی گردم...
دیشب دوباره نگاهم به آسمان پرکشید.
به گلدسته ای تنها و سبز...
و باز نقشی خوش بر لبهایم شکل گرفت...
باخودم گفتم که میان دوشب چقدر فاصله هست... دیشب آنجا و امشب اینجا...
اما وقتی یادت می آید که آن بالا...
نه!چرا دور؟! وقتی یادت می آید همینجا کنارت...او همیشه هست وهمیشه هوایت را دارد،صدایت را می شنود بی آنکه لب بگشایی...
دلت قرص می شود...
دیشب باز نگاهم پرواز کرد...
دلم هم...
.
کلمات
چیزهای زیادی از ذهنم می گذرد...
و چقدر در ذهن مطالبی را پروردم و آماده کردم که بیایم و اینجا بنویسم.
اما...
نمی دانم چرا دستانم یاری نمی کنند.
یا فرمان نمی برند یا کلمات از ذهن به آن ها منتقل نمی شوند...
نمی دانم...
آشوبی است اینجا.
افکار...کلمات... افکار... کلمات... افکار... کلمات...
افکار...
.
.
.
.
اما نه!
انگار خیلی دور شده اند کلمات از آنچکه در درونم می گذرد...
آه به دادم برسید...
کلماتم را برده اند...
شاید هم گمشان کرده ام.
" آقا ببخشید! شما کلمات مرا ندیدین؟!"
"خانم عذر می خوام! یه سری کلمه ی به هم ریخته ندیدید این اطراف؟"
"کوچولو! ..."
سرگردانم.
مدتیست پیدایشان نمی کنم.
دنبال کلماتی هستم که بتوانم با آنها درونم را نشان دهم. -آنگونه که هست-
دنبال کلماتی هستم که تعاریفم را بتوانند آنطور که می پندارم، بروز دهند.
تازه فهمیده ام که تعریفم از بعضی حالات با خیلی ها متفاوت است.
شاید اشکال از بیانم است.شاید هم...
نمی دانم...
چرا نمی توانم بگویم ،آنگونه که باید..
شاید تقصیر این کلمات است که با من غریبی می کنند،
از من می گریزند، دور می شوند از من و من همچنان تنها...
و حیران چگونگی بیان...
چیزهای زیادی از درونم می گذرد...
حرفهایی برای گفتن
حرفهایی برای نگفتن
...
.
اخبار امروز:
در سواحل اقیانوس آرام ،تعداد زیادی نهنگ به گِل نشستند.
این حادثه تعجب همگان را برانگیخته است.
دانشمندان هنوز نتوانسته اند دلیل این خودکشی دسته جمعی وال ها را بفهمند.
چیزی که اینبار بیش از همه آنها را متعجب کرده، جسد کوچک پرنده ای ست که کنار آن ها پیدا شده...
گذر...
مرغ حق
دیشب یه اتفاق خیلی جالب برام افتاد.
شاید نتونم خاص بودن اون لحظات رو خوب بیان کنم و شاید یک واقعه عادی به نظر برسه. اما به نظر من یک اتفاق منحصربفرد بود.
یکی از دوستان که دلش گرفته بود اومده بود پیشم.
کارم که تموم شد قدم زنان راه افتادیم به سمت خونه و صحبت می کردیم.
ابتدای اصلی ترین و شلوغ ترین خیابون شهر، صدای خاصی و متفاوتی بین صدای ماشین ها و عابرین، توجهمون رو جلب کرد.
دوستم گفت:"این صدای مرغ حقه!! اینجا چیکار می کنه؟"
منم با تعجب گفتم مرغ حق؟! اینجا؟ تاحالا صداشو به این وضوح نشنیده بودم.
دوستم می گفت که پرنده ای شبیه جغده.
گفتم بیا پیداش کنیم. صدا رو دنبال کنیم و ببینیمش!
به دنبال صدا رسیدیم زیر یه درخت. از اون درختای چناری که دورتادور این خیابون رو زینت داده.
مدت زیادی بانگاه، لابه لای شاخ و برگ درخت رو که ارتفاع زیادی هم داشت بررسی می کردیم اما هیچ چیزی دیده نمی شد.
یه پیرمرد از مغازه دارهای همونجا که کنجکاو شده بود به حرکات ما گفت: احتمالا توی سوراخی از همین درخت باید لونه داشته باشه.
به دقت به تنه درخت نگاه کردم ...
انگار همزمان منو اون پیرمرد دیدیمش...
با شعف گفتم اوناهاش...
یه پرنده ی زیبای کوچک...
شبیه جغد اما خیلی کوچیک تر. شاید اندازه ی دوتا مشت بسته.
وقتی صدا می کرد پرهای سینه ش باد می کرد.
اون بالای بالا جا خوش کرده بود.
واقعا برام عجیب بود.
مدت زیادی سرمون بالا بود و نگاهش می کردیم.
اونم چند مدت یه بار دست از خوندن بر میداشت و به ما خیره می شد!
لحظات بسیار جالبی برامون بود .
وقتی دیگه نخوند ما هم به راهمون ادامه دادیم.
نمی دونم اما حضور اون پرنده تو اون جای شلوغ، وسط شهر، و تو این حال و هوای خاص خودم برام خیلی جالب بود.
انگار با هربار صداش می گفت حق...حق...
مرغ حق...
حق نگهدارت.
سکوت
آمدیم چیزی بنویسم.
اما...
کم کم داریم فرو می روم...
همانجایی که چندی قبل با سختی از آن بیرون آمدم.
سبکبال و رها گام برداشتم...
گام هایم سبک تر شد. خیلی سبک تر. کم کم وزنم را احساس نکردم...
نگاه کردم ، دیگر روی زمین گام بر نمی داشتم...
و بعد
دوباره
زمین را زیر پاهایم حس کردم...
دارد اتفاق هایی می افتد.
این بار سنگین ترم از قبل.
و انگار اتفاق هایی دارد می افتد که باید دوباره پابگذارم همانجا...
دوباره دارد صدایم درون سینه فرو می رود.
هوا راه حنجره را دارد گم می کند...
تارهای صوتی دارند از ارتعاش می افتند...
انگار پاهایم دارد سنگین می شود.
دارم کم کم فرو می روم.
سکوت دارد مرا می بلعد...
برای کسی مهم است؟
سرکش...
برداشت-قضاوت-تشویش
آن حکایت مشهور مولانا که یادتان هست؟
داستان فیل و اتاق تاریک.
فیلی را از هندوستان به شهری آورده بودند که مردم آن دیار تابحال فیل ندیده بودند. فیل درخانه ای تاریک بود و کسی نمی توانست آن را ببیند. از اینرو هریک از آنان دستی بر اندام فیل می کشید و چیزی تجسم می کرد.آنکه خرطوم فیل را لمس کرده بود آن را بصورت ناودان تجسم می کرد، آنکه پاهایش را لمس کرده بود فیل را ستون می انگاشت، آنکه گوشهایش را لمس کرده بود فیل را شبیه بادبزن تصور کرده بود و آنکه دست بر پشتش کشیده بود احساس می کرد که فیل شبیه تخت است...
برداشت های مختلفی از این داستان شده و هرکس به مناسبتی برای رساندن منظورش از آن استفاده کرده.
من هم می خواهم از این حکایت برای بیان صحبت هایم استفاده کنم.
چندیست که درحیرتم از خودمان آدمها!!!
که چقدر راحت درمورد دیگران قضاوت می کنیم، چقدر راحت احساس می کنیم که کسی را خوب شناخته ایم و او دقیقا آنطور هست که ما فکر می کنیم.
بیشتر برداشت های دیگران از خودم برایم جالب بوده.
بالاخره هرکس برحسب آن جنبه از وجودت ، آن قسمت روحت، آن بخش از استعدادهایت ، از داشته هایت ، از دانسته هایت و ... که با آن مواجه شده ؛ تورا مورد بررسی قرار می دهد و شاید اصلا فکر نمی کند که ممکن است جنبه های دیگری هم در وجود تو باشد.
جنبه ی هنری تو را می بیند و تو را فقط یک هنرمند می پندارد.
جنبه ی مدیریتی تو را می بیند و تورا یک نیروی اجرایی خوب فرض می کند.جنبه ی مذهبی تو را می بیند و تو را یک فرد پاک و بی آلایش می انگارد.جنبه ی اجتماعی تو را می بیند و تو را یک فرد موفق می پندارد.
اگر در هنگام عصبانیت دیده باشدت تو را عصبانی و بی روح و کم صبر ،
اگر در هنگام آرامش دیده باشدت تو را یک فرد آرام و صبور،
اگر در هنگام فرح و شادی و فراغ بال دیده باشدت، تو را یک انسان طناز دوست داشتنی ،
اگر هنگام مدیریت در کاری و یا هنگام کمک کردن به دیگری و راهکار نشان دادن و بیان دریافت ها و تجربیات زندگی ات ببیندت، تو را یک فرد پخته و قوی و محکم،
اگر هنگام دردمندی و درد دل و بیان نیازها ببیندت تو را یک فرد ضعیف و خام، فرض خواهد کرد.
انگار کسی نیست که بخواهد باور کند که :
ما هم یک آدمم............مثل همه.
با ضعف ها و قوت ها.باخطاها و لغزش ها...
با استعداد های مختلف در زمینه های مختلف، کم یا زیاد.
انگار کسی نیست که بتواند بفهمد که تو می توانی مخلوطی از همه ی این ها باشی...
حکایت ما آدم ها شده حکایت همین فیل و برداشت های دیگران که در تاریکی، هرکس به مناسبت موضع برخورد با آن ، دریافتی دارد و آن فیل را برای خودش چیزی تصور می کند.
هرکس ما را بسته به آن موقعیت زمانی که با ما برخورد کرده مورد ارزیابی قرار می دهد و برحسب همان مقدار کم اطلاعات و دریافت ها، فکر می کند که مارا شناخته و به جدیت و اطمینان می گوید که من دیگر شناخته امش... او همین است که من می گویم...
اما دریغ که همیشه اینگونه نیست.
اعتراف می کنم و بیمی ندارم...
کسی نیستم...
هیچ نیستم ...
هیچ ندارم...
ناچیزم...
توّهمی بیش نیستم...
ناچیز تر از دانه ای در دل خاک...
اما ای کاش...
ای کاش کسی مرا آنگونه که هستم می شناخت...
ای کاش کسی می فهمید که مهربانی و ناراحتی ، غم و شادی ، جدیت و شوخی ، هنر و مدیریت و یا شغل های بی ارتباط با آن ، احساس و عقل، ادبیات و ریاضی، عشق به طبیعت و دنیای مدرن و... می تواند همه در یک نفر وجود داشته باشد.
ای کاش کسی مرا آنگونه که هستم می دید نه آنگونه که خود می خواهد . نه آنگونه که خود تصور می کند...
ای کاش خود من هم همینطور باشم.
آن گونه که هست ببینم .نه آنگونه که تصور می کنم.
مشکل اینست که ما آدم ها همیشه برحسب پیشداوری ها قضاوت می کنیم.بقول سهراب ؛کرکس را فاقد زیبایی می دانیم ، لاله سرخ را از شبدر باشکوه تر می پنداریم.
ما کرم را چندش آور می نامیم ولی نمی دانیم شاید همان کرم نازیبا روزی به دورخود پیله ای بتند و پروانه ای زیبا شود که مارا به تحسین وا می دارد.
تازه می فهمم که چرا می گویند هیچ فردی درنظرتان خُرد جلوه نکند که شاید آن شخص چیزی در درون داشته باشد که نزد خدا بسیار عزیز تر از شما باشد...
تازه می فهمم که فهمیده نشدن چقدر سخت است.
تازه این سخت دکتر شریعتی برایم معنا پیدا می کند که :
"فهمیدن و فهمیده شدن تنها نیاز دل هاییست که سرمایه ای جز سخن ندارند."
تازه می فهمم که درست دیده نشدن، خوب فهمیده نشدن، فراموش شدن و ... چقدر دردآور است. اینکه چیزی داشته باشی که بخواهی نثارش کنی اما کسی نفهمدش، کسی بدنبالش نباشد و...
ما که به اندازه موری درگاه او نیز محسوب نمی شویم اما کمی ، شاید بسیار بسیار ناچیز درک می کنم که چرا علی علیه السلام نیمه های شب از شهر بیرون می رود به سوی نخلستان ها و تا کمر درون چاه خم می شود و آرام نجوا می کند... دردهایش را به چاه می گوید و دانشش فراخش را...
تازه می فهمم که چقدر خطبه شقشقیه نهج البلاغه مولا ، می تواند آتش بزند به دل ها که چرا کسی نبود که او را بفهمند.
که وقتی علی از دردهای والایش می گوید کسی سوالی بی ارتباط و در سطحی نازل ازو می پرسد و علی بعد از آن خاموش می شود ودردهایش می ماند برای چاه...
روزگار همیشه اینگونه است...
هرکس تو را آنگونه می بیند که خودش می خواهد...
آنگونه که خودش تصور کرده، نه آنطور که واقعا تو هستی.
چه باید کرد؟
چه می شود کرد؟
جز صبر که بس سخت است چه می شود کرد؟
حضرت دوست ...
من که نمی دانم ...
خود را می سپارم به امواج دریای رحمت بیکرانت...
-------------------------------------------------------
*نمی دانم چقدر از این احساس ها مشترک است...
تنها واگویه است... و کمی از درد...
پ ن. قسمت زیادی از نوشته مو حذف کردم که کوتاه تر بشه.
بهارِ بهارتر...
صدای آشنایی شنیدم
یکهو خشکم زد
سرم را بالا کردم
دوتایشان نشسته بودند روی سیم...
انگار عجیب ترین موجود زندگی ام را دیده باشم
و یا نه انگاردوست داشتنی ترین آن ها را دیده باشم گفتم:
" آخیییییش پرستوووووو"
و همانطور که سرم بالا بود ایستادم...
نمی دانم چند دقیقه همانطور ایستاده بودم.
در سال جدید اولین بار است که می دیدمشان...
انگار تازه همین امروز از سفر دورشان رسیده اند. شاید هم زودتر آمده اند و من دقت نکرده ام. اما فکر کنم تازه آمده اند چون همیشه حواسم به آسمان هست.
بوی بهار هم به مشامم می رسد...
دیگر واقعا بهار رنگ وبوی بهار دارد
عطر شکوفه های نارنج( که چه زیباست نامش را بهارنارنج نامیده اند...)
انگار بین همه درخت ها فقط شکوفه نارنج را بهار می نامند، شاید چون با ورود بهار بلافاصله آن ها هم شکوفه می دهند و نشانگر آمدن بهارند... شاید.
عطر سرمست کننده بهارنارنج همراه صدای پرستوها و پرواز بی عیب و نقص وستودنی آن ها و صدایشان و آن سینه های سرخ و زیر گردن سپیدشان با آن دم دوچله... بهار را بهارتر می کند...89.1.15
-
قاصدک هان! چه خبر آوردی؟...
امروز...
درس
دلبر که جان فرسود ازو کام دلم نگشود ازو...
چه زیبا تعبیر کرد این مرد خوش ذوق و لطیف،
حجت الاسلام رنجبر که نیک با حضرت حافظ مأنوس است.
مضمون حرفهایش و کمی از برداشت هایم :
نی به محض آنکه از نیزار جدا می شود که آن را به جوهر آغشته نمی کنند و با آن نمی نویسند.
تا نتراشندش که روی کاغذ گلاسه ابروباد به حرکت در نمی آید.
از نیزار که جدا شد باید قطعه قطعه شود، درد چاقویی تیز را برجان خود تحمل کند تا تراشیده شود و قطع بخورد، آنگاه به جوهر آغشته می شود و با آن می نویسند.
اگر به دست خطاطی زبردست و خوش ذوق افتاد روی کاغذی خوب با آن نوشته می شود و چه بسا این خط خوش سال ها ماندگار شود...
دانه ای که درخاک فرو می رود تا شکافته نشود که رشد نمی کند.
پارچه، تا برش نخورد و سوزن نخورد که به لباسی نیکو تبدیل نمی شود.
و...
چه تعابیر جالبی به کار برد.
(در همین حین با خودم فکر می کردم که وقتی حضرت باریتعالی می فرماید در زمین برای شما درس هایی است و در هرچیزی نکته ای، چقدر می تواند گسترده باشد این حرف.
و در مسائل ساده و ظاهرا تکراری و روزمره ، چه درس ها و نکته های ظریف و اساسی می تواند نهفته باشد که ما اغلب از آن غافلیم.
و ذهنم رفت سوی حضرت مولانا... چقدر نیک به این نکته ها و درس های پیرامون توجه می کرد و چه لطیف دلنشین آن ها را بیان می داشت.)
و چه نیک گفت که وقتی قدم می گذاری به راه حضرت دوست، وقتی به سویش می روی نباید انتظار داشته باشی که هرچه دعا کنی و هرچه بخواهی و طلب کنی ، برآورده شود و هیچ درد و مصیبت و ناراحتی را تجربه نکنی در این راه.
به همراه تمام موارد خوشایندی که در این مسیر با آن مواجهیم؛ مشکلات، مصائب ، امتحان ها، بلا ها و... هم وجود دارد که باید شکیبا باشیم و از همه ی آن ها عبور کنیم.
آری...
به دو وجه این بیت برایم بسان بشارتی بود... و درسی و جوابی...
الحمدلله
دلبر که جان فرسود ازو کام دلم نگشود ازو
نومید نتوان بود ازو باشد که دلداری کند
پیله
نگاهم به تلوزیون بود...
مستندی از طبیعت.
پیله ای بود سوار بر برگی که می رقصید با نوای باد.
پیله گشوده شد.
موجودی، سخت تلاش می کرد برای رهایی از پیله،
پروانه ای بود...
به غایت زیبا.
بیرون آمد، انگار مچاله اش کرده بودند...
صبر کرد...
و هرلحظه زیباتر می شد...
و بالهایش...
بالهایش که خشک شد آن ها را گشود...
و بعد آن پرواز..........
به فکر فرو رفتم...
به یاد شاپرک افتادم،
خودم،
و به یاد انسان...
که گویی درپیله ایست...
که باید تلاش کند
صبور باشد و تلاش کند
تا رشد کند،
تا بتواند پیله اش را بشکافد...
پرواز حق اوست...
زیبایی نعمت پرودگارش است
و اوج گرفتن موهبتی است که خدا در او قرار داده.
اگر یادش باشد، اگر بخواهد، اگر از سکون بپرهیزد...
و در این افکار بودم که گویی شاهدی از غیب رسید ...
دلبر که جان فرسود ازو کام دلم نگشود ازو
نومید نتوان بود ازو باشد که دلداری کند
....

